خرید بک لینک
و عاقبت، همهچیز فروکش خواهد کرد. صبح دیگری آغاز میشود، پیرمرد نانخشکی چرخدستیاش را روی خیابانهای آسفالتشدهٔ شهر میکشد، پسرک خردسالی با لباسهای چرکگرفته تا کمر خم میشود درون سطل زباله برای

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:11

دو شب پیش، «عاشق بارون» این عکس را برایم فرستاد. به تاریخ کامنت نگاه کردم؛ تاریخ روزهای پیشدانشگاهی و در تلاطم کنکور دستوپازدن! لبخند شدم بهیاد روزهایی که خوب یا بد، گذشت. و امروز, صبح وقتی در کلا

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:11

نباید دلتنگت باشم اما هستم، نباید به چشمانت فکر کنم اما میکنم، نباید آهنگ صدایت را بهیاد بیاورم اما میآورم، نباید لبخندت گاه و بیگاه جلوی چشمانم جان بگیرد اما میگیرد. چرا اینگونه زندهای در من

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:11

نشستهام روی تخت و خم شدهام روی لپتاپ تا کار ویرایشی را که باید چندروز دیگر تحویل بدهم، تمام کنم. صدای تق و تق فشردن دکمههای صفحهکلیدِ لپتاپ در صدای سوزناک سید علیاصغر کردستانی و آهنگ کردی و که

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:11

آیا شما به همهٔ علایق و سلایق و نظرها و اعتقادات احترام میذارید؟ چرا؟ سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴، سوال ۵، سوال ۶، سوال ۷، سوال ۸، سوال ۹، سوال ۱۰، سوال ۱۱، سوال ۱۲.

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:11

حال عجیبی است؛ شاید هم خوب. مدتی است درگیر یک آرامش, درونیام و کم پیش میآید چیزی عمیقاً تکانم بدهد. شاید هم بیتفاوتی است؛ نمیدانم! هرچه هست آرامم کرده. کارهای روزمرهام را انجام میدهم؛ غذا میخورم

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:11

همیشه دلم میخواست مشتری ثابت یک چایخانه، قهوهخانه، دیزیسرا یا جگرکی باشم؛ نه از این امروزیها که همهجایشان برق میزند و باید مراتب خانمبودن و آقابودن را درشان رعایت کنی، نه! از آن قدیمیهای رنج

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:11

وقتی مربی گفت وزنههای پنجکیلویی بردار، چشمهایم گرد شد. نگاه قهوهای روشنش را ریخت توی چشمهایم و گفت: «میتونی تو!» گفتم: «دوتا وزنهٔ پنجکیلویی؟ فکر نکنم بتونمها.» کوتاه آمد و گفت: «بدنت قویه، م

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:11

نام خیام را اکثرمان شنیدهایم و میدانیم که دستی بر سرودن رباعی داشت. بسیاری از رباعیاتش هنوز هم زنده است و بر زبان اهل ادب، جاری. سادگی و شیرینی کلامش آدم را با اشعارش همراه میکند و گاه، بیخیالی و

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:11

روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و چشمهایم بسته بود. میخواستم بخوابم اما صدای پسر جوانی که پشت سرم نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد، اجازهٔ خوابیدن بهمن نمیداد. صدایش آنقدری بلند بود که من و چندنفر

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:11

صفحه بندی